| اخیرا قسمت 7 سریال کلاغ به کارگردانی محمد حسین مهدویان منتشر شد است. اثری که همچنان همه چیز را از مخاطب پنهان می کند. به گزارش فرارو، این سریال به نقطه ای رسیده که دیگر نمی تواند پشت ژانر داستان پنهان شود. هفت قسمت زمان کمی برای یک تریلر معمایی نیست. این زمان باید صرف ساختن تعلیق، پرداخت شخصیت ها و پیش بردن روایت شود. اما قسمت هفتم بیش از هر چیز ثابت می کند که سریال به جای حرکت رو به جلو، در حال چرخیدن دور خودش است. بزرگ ترین بحران کلاغ دیگر کندی ریتم نیست. مشکل این است که داستان از حرکت ایستاده است. قسمت هفتم بار دیگر شخصیت ها را در همان موقعیت های آشنا قرار می دهد، همان پرسش های قدیمی را تکرار می کند و همان سرنخ های مبهم را پیش چشم مخاطب می گذارد بی آنکه معمای اصلی حتی یک قدم جدی به سمت حل شدن بردارد. تعلیق زمانی کارکرد دارد که اطلاعات به تدریج توزیع شونداما کلاغ اطلاعات را نه توزیع می کند و نه پنهان، بلکه صرفا نگه می دارد. نتیجه، روایتی است که بیشتر شبیه تعویق مداوم است تا تعلیق. این ضعف زمانی پررنگ تر می شود که سریال همچنان به زیبایی بصری خود تکیه می کند. محمدحسین مهدویان همچنان در خلق اتمسفر مهارت دارد. خیابان ها، قاب های حساب شده و طراحی صحنه دقیق، هویت تصویری کلاغ را شکل داده اند اما زیبایی تصویر زمانی ارزش دارد که روایت را تقویت کند نه اینکه جای خالی آن را بپوشاند. قسمت هفتم نشان می دهد کلاغ بیش از اندازه به قدرت ظاهرش اعتماد کرده است. داستانی که هنوز شروع نشده است فیلمنامه نیز گرفتار تکرار شده است. بخش قابل توجهی از زمان قسمت صرف گفت وگوهایی می شود که یا اطلاعاتی را بازگو می کنند که مخاطب از قبل می داند یا صرفا فقط نوشته شده اند. شخصیت ها کمتر عمل می کنند و بیشتر درباره عمل کردن حرف می زنند. این الگو در قسمت هفتم دیگر نه غافلگیرکننده است و نه هیجان انگیز بلکه به فرمولی قابل پیش بینی تبدیل شده که ضرباهنگ سریال را فرسوده می کند. مشکل بزرگ تر ناتوانی کلاغ در انتقال حس اضطرار است. جلال تنها یک هفته فرصت دارد سایه را پیدا کند. موقعیتی که روی کاغذ باید موتور محرک داستان باشد. اما نه کارگردانی، نه تدوین و نه بازی ها هیچ کدام موفق نمی شوند این محدودیت زمانی را به یک بحران واقعی تبدیل کنند.  در قسمت هفتم شهناز از جلال می خواهد تا خانه را ترک کند، اتفاقی که در حالت عادی باید همه چیز را به هم بریزد اما ساعت در جهان سریال نمی تپد و همین باعث می شود مأموریت و اتفاقی که باید نفس گیر باشد، به مجموعه ای از رفت وآمدهای بی هدف تبدیل شود. همین ضعف رابطه عاشقانه جلال و سایه را نیز از نفس انداخته است. جلال مدام از عشقش حرف می زند، اما سریال هرگز این عشق را به تصویر نمی کشد. احساسات او بیشتر در مونولوگ ها جریان دارد تا در کنش ها. نتیجه آن است که عشقبه جای آنکه نیروی پیش برنده روایت باشد به چند جمله شاعرانه و دیالوگ های کلیشه ای تقلیل پیدا می کند. اگر این خط عاشقانه از داستان حذف شود ضربه جدی به روایت وارد نخواهد شد. در نهایت بازی ها نیز کمکی به نجات سریال نمی کنند. جلال بیش از آنکه شبیه یک مامور کارکشته ساواک باشد، مردی خسته و بی انگیزه به نظر می رسد. این شخصیت نه هوش لازم برای پیش بردن تحقیقات را دارد و نه اقتداری که موقعیت شغلی اش ایجاب می کند. عجیب تر اینکه خود فیلمنامه نیز بارها او را در موقعیت هایی قرار می دهد که بیشتر از یک قهرمان تراژیک شبیه فردی سردرگم و ناتوان به نظر برسد. اگر روندی که کلاغ تا پایان قسمت هفتم در پیش گرفته ادامه پیدا کنآینده سریال چندان امیدوارکننده به نظر نمی رسد. نه به این دلیل که معمای اصلی ظرفیت غافلگیری ندارد بلکه چون شیوه روایت آن قدر زمان را هدر داده که حتی یک پایان شوکه کننده هم به سختی می تواند ضعف ها را جبران کند. بزرگ ترین احتمال از نظر من این است که نویسندگان در قسمت های پایانی ناگهان حجم زیادی از اطلاعات را یکباره روی سر مخاطب آوار کنند. وقتی یک تریلر تا این اندازه از افشای اطلاعات طفره می رود، معمولاً ناچار می شود در دو یا سه قسمت آخر، تمام گره ها را با چند اعتراف، فلش بک یا توضیح طولانی باز کند. منبع: فرارو |