| چندی قبل مرد طلافروشی با مراجعه به پلیس، پرده از سرقتی عجیب برداشت. به گزارش همشهری آنلاین، وی گفت: زنی به نام سارا مدتی مشتری مغازه ام بود. می گفت نقاش است و بارها برای فروش تابلوهایش، نمایشگاه برپا کرده است. او طلا خرید می کرد و با حرف هایش درباره هنر، کم کم اعتمادم را جلب کرد و شد مشتری ثابت من. وی ادامه داد: چند روز پیش سارا پیشنهاد داد که برایم تابلویی بکشد برای یادگاری. قرار شد به خانه ام بیاید و روی تابلو کار کند اما آن روز وقتی گرم حرف زدن شدیم و قهوه خوردیم، بعد از چند دقیقه سرم گیج رفت. دیگر چیزی نفهمیدم و وقتی به هوش آمدم، سارا رفته بود؛ او تمام طلاها و دلارهایی که ارزش آن ها بیش از 10 میلیارد تومان بود را سرقت کرده بود. ردپای یک باند با ثبت این شکایت، تیمی از کارآگاهان پلیس آگاهی تهران زیر نظر بازپرس دادسرای ویژه سرقت وارد عمل شدند. بررسی دوربین ها، تماس ها و رفت وآمدها خیلی زود پلیس را به سارا رساند. زن جوان دستگیر شد و در همان بازجویی های اولیه، بخشی از حقیقت را فاش کرد. سارا اعتراف کرد که در این سرقت تنها نبوده و با همدستی دو نفر از دوستانش نقشه را اجرا کرده است. تهیه داروی بی هوشی، انتقال اموال و حتی شناسایی طعمه ها، همگی با برنامه ریزی قبلی از سوی او و همدستانش انجام شده بود. قربانیانی که سکوت کردند با ادامه تحقیقات، مشخص شد مرد طلافروش تنها قربانی این باند نیست. سارا و همدستانش با همین شگرد، چند مرد متأهل و پولدار دیگر را نیز فریب داده بودند. نکته قابل توجه این پرونده، سکوت قربانیان قبلی بود. مردانی که به دلیل شرایط خانوادگی و ترس آبروریزی، ترجیح داده بودند شکایتی مطرح نکنند؛ سکوتی که به متهمان جسارت ادامه سرقت ها را داده بود. با توجه به اعترافات سارا، دو همدست وی نیز در عملیاتی غافلگیرانه دستگیر شدند و به جرم خود اقرار کردند. تحقیقات برای شناسایی دیگر قربانیان و همدستان احتمالی ادامه دارد. به خاطر آزادی همسرم سارا متولد سال 69 است. او می گوید به خاطر آزادی شوهرش از زندان، تبدیل به مجرم شده اما تصورش این بوده که طعمه هایش هرگز شکایت نمی کنند. انگیزه ات از تشکیل باند و سرقت های سریالی از مردان پولدار چه بود؟ می خواستم شوهرم را آزاد کنم تا شب عید کنار من و پسرم باشد اما اشتباه کردم چون نه تنها او آزاد نشد بلکه خودم نیز به زندان خواهم افتاد. چرا شوهرت در زندان است؟ او یک سال قبل به اتهام کلاهبرداری لیزینگی زندان افتاد. البته مجرم اصلی سرکرده باند بود که فراری شد. دادگاه حکم رد مال داد. باید پولش جور می شد تا از زندان نجات می کرد اما من فروشنده یک مغازه لباس فروشی بودم و درآمد آنچنانی نداشتم. از سوی دیگر هر وقت به ملاقات شوهرم در زندان می رفتم، از شرایط سخت زندگی پشت میله های زندان می گفت و من نیز حالم بد می شد. دلم می خواست برای او کاری کنم تا طعم آزادی را بچشد. و اینطور شد که باند سرقت راه انداختی؟ نه. راستش شبانه روز فکر کردم. به همه رو زدم برای قرض گرفتن پول یا جور کردن وام. اما همه این روزها به شدت گرفتارند. یک شب که در حال تماشای یک فیلم خارجی بودم، ناگهان ایده سرقت از مردان پولدار در ذهنم شکل گرفت. چرا خودت را نقاش معرفی می کردی؟ نقاشی بهانه خوبی بود. هم اعتماد می آورد، هم بهانه ورود به خانه. چرا مردان متأهل را انتخاب می کردی؟ چون می دانستم از آبرویشان می ترسند. فکر نمی کردم کسی شکایت کند. چند نفر را با این شیوه فریب دادی؟ 3 نفر. اما ظاهرا تعداد افرادی که فریب داده اید بیشتر است؟ نه. شاید همدستانم افراد دیگری را به دام انداخته باشند. من خبر ندارم! همدستانت چه نقشی داشتند؟ اغلب نقش فریب و نزدیک شدن به طعمه ها را من بازی می کردم. هستی دارو تهیه می کرد و رکسانا وظیفه فروش طلا و دلارها را داشت. البته در یک مورد هم رکسانا نقش نقاش را بازی کرد چون من خیلی مریض شده بودم و نتوانستم با مالباخته سر قرار حاضر شوم. انگیزه آن ها چه بود؟ وضعیتشان تفاوت چندانی به من نداشت. یکی از آن ها بدهکار بود و دیگری از همسرش جدا شده و باید خرج خودش و فرزندانش را تامین می کرد و نیاز شدیدی به پول داشت. چطور طعمه هایتان را شناسایی می کردید؟ با تحقیق فراوان. بیشتر به سراغ مردان پولدار می رفتیم. مثلا مرد طلافروش از بستگان دور رکسانا بود. دو نفر دیگر که بازاری و کارخانه دار بودند را هستی به ما معرفی کرد. فکر می کنم رییس یکی از آشنایانش بود که از وضع مالی و متاهل بودن آن ها با خبر بود. وقتی دستگیر شدی چه حسی داشتی؟ شوکه شدم. فکر نمی کردم مرد طلافروش شکایت کند. چون او متاهل و آبرو دار بود اما بخت با ما یار نبود و در نهایت دستمان رو شد. |