| فرارو- زهرا شیخ؛ در تاریخ انقلاب ها و جنبش های اجتماعی، لحظه ای تکرارشونده و خطرناک وجود دارد: زمانی که بخشی از جامعه،به این نتیجه می رسد که رهایی نه از دل جامعه خودی، بلکه از طریق مداخله یا حتی حمله ی یک دولت بیگانه ممکن است. دلایلی هم برایش مطرح است: اولین دلیل برمی گردد به ناامیدی از امکان های تغییر درون زا: یأس کامل از تغییر داخلی وقتی رخ می دهد که هر حرکتی با سرکوب و خشونت شدید پاسخ داده شده و جنبش را به این باور برساند که با امکانات داخلی نمی توان پیروز شد. اما تجربه چنین وقایعی در جهان عبارت بوده است از: 1- امنیتی شدن کامل سیاست: به این معنا که هر مخالفتی می توانست به همدستی با دشمن خارجی تعبیر شود؛ 2- حذف نیروهای میانه رو، معتدل و گفت وگومحور. چون در منطق جنگیِ دوست/دشمن نمی گنجیدند؛ 3-استقرار ترور انقلابی: در این حالت خشونت، نه به عنوان ابزار موقت، بلکه به عنوان فضیلت سیاسی جا می افتد و نتیجه اش ترور، اعدام های جمعی و فروپاشی اعتماد اجتماعی بوده است. تاریخ نشان داده دموکراسی زمانی ممکن می شود که جامعه از منطق انقلاب دائمی عبور کند و این هنگامی اتفاق می افتد که جامعه بپذیرد آزادی نه نتیجه ی حذف دشمن، بلکه محصول تحمل اوست. این عبور، همان گذار دموکراتیک است: کند، پرخطا، بی قهرمان، و دقیقاً به همین دلیل، پایدار. دومین عاملی که موجب می شود بخشی از جامعه خواهان حمله ی دولتی خارجی شوند می تواند تغییر معنای آزادی در جوامع معاصر باشد. نسل های جدید، آزادی را بیش از آنکه در قالب ایدئولوژی ها یا پروژه های کلان سیاسی ببینند، در زندگی روزمره، بدن، سبک زندگی و انتخاب فردی تجربه می کنند. وقتی این آزادی های فردی به طور سیستماتیک سرکوب می شود و راه های اصلاح مسدود می گردد، ناامیدی می تواند به پذیرش راه حل های رادیکال منجر شود. با این حال رجوع به تاریخ نشان می دهد که آزادی های فردی، بدون چارچوب های جمعی و سیاسی بومی، پایدار نمی مانند. آزادی، اگر نتواند به زبان نهاد، قانون و قرارداد اجتماعی ترجمه شود، در توفان بی ثباتی از میان می رود. سومین دلیل را برای اینکه جامعه ای خواهان حمله ی یک دولت بیگانه به سرزمینش می شود را به وجود دیاسپورا منتسب داده اند. دیاسپورا یعنی کوچنده هایی از آن سرزمین که در کشورهای مختلف جهان مقیم شده اما هنوز به سمت وطن جهت گیری دارند. پژوهش های علمی نشان می دهد که فعالان دیاسپورا معمولاً در سه حالت به عرصه می آیند: اول، وقتی خشونت در داخل کشور شرایط بستگانشان را تغییر می دهد؛ دوم، وقتی فداکاری فعالان پیشگام دیگران را به تقسیم هزینه ترغیب می کند؛ و سوم، وقتی رژیم ناتوان از اجرای تهدیداتش تلقی می شود. دیاسپوراها از طریق حمایت ایدئولوژیک، لابی گری، و کمک مالی می توانند هم در آغاز، هم در شتاب بخشیدن، و هم در طولانی کردن درگیری ها نقش داشته باشند. این یعنی دیاسپورا لزوماً نیرویی برای صلح نیست. آنها می توانند همزمان کارآفرینان درگیری ، نمایندگان منافع رقیب، و مشارکت کنندگان در صلح باشند. و این تنوع نقش ها به ویژگی هایی مانند موقعیت جغرافیایی، منابع مالی، و سرمایه اجتماعی آن ها بستگی دارد. به عبارت دیگر، دیاسپورا نه یک بازیگر همگن است و نه همیشه نیرویی مترقی؛ بلکه آینه ای از تناقضات سیاسی همان جامعه ای است که از آن برخاسته است. نگاه به تاریخ انقلاب های جهان به ما نشان می دهد نتیجه ی مطالبه ی حمله دول بیگانه در سرنوشت کشورها چگونه بوده است: در انقلاب فرانسه، اشراف و سلطنت طلبان مهاجر، از ارتش های اتریش و پروس خواستند به فرانسه حمله کنند تا نظم پیشین بازگردد و این مداخله نه تنها فرانسه را به دموکراسی نرساند؛ بلکه آن را از دموکراسی دور کرد. در نمونه عراق در سال 2003، بخش مهمی از اپوزیسیون، صریحاً از حمله ی آمریکا حمایت کرد، با این تصور که سقوط دیکتاتور، راه را برای دموکراسی هموار می کند. اما آنچه رخ داد، فروپاشی کامل دولت، جنگ فرقه ای، و زخم هایی بود که هنوز التیام نیافته اند... در لیبی، مداخله ی نظامی به دعوت مخالفان، به سرنگونی سریع قذافی انجامید، اما کشور را وارد چرخه ای از بی دولتی، جنگ داخلی و خشونت مزمن کرد. از منظر جامعه شناسی سیاسی، این پدیده را می توان نوعی برون سپاری سیاست نامید: لحظه ای که جامعه، ناتوان از حل تعارض های خود، اختیار سرنوشتش را به قدرتی بیرونی واگذار می کند. در چنین وضعیتی، مردم به موضوع تصمیم بدل می شوند، نه فاعل آن. تصمیم ها در اتاق های بسته ی قدرت های خارجی گرفته می شود و هزینه ها را بدن ها، شهرها و زندگی های روزمره می پردازند. نکته ی کلیدی این است که مداخله ی خارجی، حتی اگر با شعار آزادی آغاز شود، الزاماً به آزادی نمی انجامد. زیرا منطق آن، نه بازسازی امر سیاسی ، بلکه امنیت، منفعت و موازنه ی قدرت است. در این چارچوب، جامعه ی هدف به صحنه ی نبرد نیابتی تبدیل می شود و امکان شکل گیری یک قرارداد اجتماعی نو از میان می رود. در نهایت، تاریخ به روشنی نشان می دهد که درخواست مداخله خارجی، اغلب واکنشی قابل فهم به بن بست های عمیق است، اما به ندرت راه حلی رهایی بخش بوده است. دموکراسی و آزادی، نه کالاهایی وارداتی، بلکه فرآیندهایی اجتماعی اند که تنها در دل منازعه، گفت وگو و بازسازی سیاست درون جامعه شکل می گیرند. وسوسه ی نجات از بیرون ، اگرچه در کوتاه مدت جذاب است، اما در بلندمدت، جامعه را از همان چیزی محروم می کند که برایش می جنگد: حق تعیین سرنوشت خویش . |